Skip links

نویسنده: راوی اول شخص

روایت روزهای مواجهه با ملال پیش از قاعدگی

روایت روزهای مواجهه با ملال پیش از قاعدگی

با گذر زمان و افزایش سن متوجه شدم که حالات من در مواجهه با قاعدگی نسبت به همسن و سال‌هایم متفاوت است. در آستانه شروع روزهای قاعدگی درد و فشار عصبی عجیبی را تجربه می‌کردم. خوب می‌دانستم که درد و عصبی شدن تجربه مشترکی میان اغلب بانوان است و یک امر طبیعی محسوب می‌شود، اما چیزی که من در حال تجربۀ آن بودم قاعدتا غیرمعمول و متفاوت‌تر از اطرافیانم بود. از اوایل ۲۰ سالگی به بعد هیچ دوره‌ای از قاعدگی را به‌خاطر نمی‌آورم که در آستانۀ آن به طرز عجیبی با خانواده‌ام مشاجره نکرده باشم. پرخاشگری من در این دوران به جایی رسیده بود که در خانۀ خودمان به من برچسب «پرخاشگر» و «بداخلاق» بودن زدند و یکدیگر را به مدارا کردن با اخلاق بد من سفارش می‌کردند. حتی میدیدم که مادرم خودش را در این حالات مقصر می‌داند، چرا که وقتی کودک بودم مادرم نیز هر از چند گاهی دچار پرخاشگری‌های غیرارادی و شدیدی می‌شد تا جایی‌ که ممکن بود به من آسیب بزند. در خیال کودکانه‌ام گمان می‌کردم چند وقت یک بار خواب بدی می‌بیند یا از دست اطرافیان دلخور می‌شود، اما بعدها فهمیدم مشکل از جای دیگری بود. از یک طرف مادرم تصور می‌کرد بخاطر بداخلاقی‌های غیر ارادی‌ گاه به گاه‌اش حالا من این‌چنین پرخاشگر شده‌ام و از طرف دیگر من هم خودم را بخاطر اخلاق تندی که به سراغم می‌آمد سرزنش می‌کردم و از این‌که نمی‌توانم در آستانه روزهای قاعدگی رفتار و احساساتم را کنترل کنم احساس بدی پیدا می‌کردم.

Tags
روایت نجات یافتن از خشونت خانگی

روایت نجات یافتن از خشونت خانگی

در بیست و یک سالگی به عقد مردی درآمدم که جسم و روحم را آزار می‌داد. او اگرچه متین و موجه به‌نظر می‌رسید، اما نقاط تاریکی در رفتارش وجود داشت که از چشم من، که آن زمان دختر جوان و بی‌تجربه‌ای بودم تقریبا پنهان مانده بود. دوستان، همکاران و خانواده‌اش او را تایید می‌کردند و من هم صدای بلند بعضی زنگ خطرهایی که به صدا در می‌آمد را نشنیده می‌گرفتم، تا اینکه بعد از مدت کوتاهی زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. رویاها، خیال‌پردازی‌ها و آرزوهایم از زندگی مشترک عمر کوتاهی داشتند و خیلی زود من را با واقعیت تلخ پیش‌رویم تنها گذاشتند. رویاهای شبانه به کابوس و آرامش به ترس تبدیل شده بود و از سقف خانه‌ای که حداقل برای من با امید ساخته شده بود، تردید و یأس می‌بارید. حتما نباید عروس جوانی باشید تا متوجه حال آن‌روزهای من شوید. هر انسانی که از امید به یاس، از آرامش به درد و از اعتماد به وحشت رسیده باشد تاریکی بی‌انتهای سال‌های زندگی مشترک من را درک می‌کند.

Tags
برای زندگی کردن بیش از اندازه زشت‌ام

برای زندگی کردن بیش از اندازه زشت‌ام

اولین چیزی که از نشانه‌های اختلال زشت‌انگاری بدن به یاد دارم به زمانی برمی‌گردد که با مادرم مشغول خرید بودیم و ناگهان متوجه شدم مردمی که در حال گذرند، دارند به نگاه می‌کنند. به یاد می‌آورم وقتی در مکان‌های عمومی بزرگ قرار می‌گرفتم این ماجرا تکرار می‌شد و تلاش زیادی می‌کردم تا خودم را از آن‌جاها خلاص کنم. مادرم همیشه می‌گفت شاید آن‌ها دارند من یا لباس پوشیدنم را تحسین می‌کنند، زیرا خیلی‌ وقت‌ها به او گفته‌اند که من چه‌قدر زیبا هستم. اما من این حرف‌ها را جدی‌ نمی‌گرفتم و به حساب دلسوزی‌ها و حرف‌های مادرانه می‌گذاشتم.

Tags
روایت مادران از تجربه اضطراب جدایی

روایت مادران از تجربه اضطراب جدایی

درست مثل یک خرس کوالای دوست داشتنی دست و پایش را دورم حلقه کرده. همزمان یک نفر عروسکی کوچک را جلویش تکان می‌دهد، دیگری شکلاتی را نشانش میدهد و کسی هم «نی‌نی» توی بغلش را معرفی می‌کند تا شاید این پسرک چند لحظه از درخت محبوبش جدا شود و من بتوانم چند لحظه‌ای بنشینم.