Skip links

روایت اول شخص

تجربه‌ی خود از مواجهه و زندگی با بحران‌های روانی را اینجا روایت کنید.

روایت اول شخص

i
تصویر انتخابی خود را برای روایت انتخاب کنید
i
ایمیل شما در وبسایت برای عموم منتشر نخواهد شد.

روایت های اول شخص

روایت هایی که تاکنون مخاطبان "بیا حرف بزنیم" منتشر نموده اند.

افسردگی

سلام زهرا هستم ۲۱ سالمه. افسرگیم از ۱۸ سالگی شروع شد یعنی اون موقع خیلی شدیدتر شد. از بچگی مورد خشونت پدرم و کتک خوردن و تحقیر شدن دائم قرار گرفتم. هیچوقت درمورد افسردگیم با کسی صحبت نکردم.خیلی متد های روان‌درمانی مختلفو دنبال کردم ولی یه مدت خوبمو بعدش دوباره برمیگرده. احساس میکنم نمیشه افسردگی رو برا همیشه درمان کرد. معمولا برنامه روزانمو با کارای مختلف پر میکنم ورزش و کلاس های دانشگاهمو وقت گذروندن با دوستم ولی بعضی وقتا که افسردگی برمیگرده به هیچکدوم از اینا حتی نمیتونم فکر کنم.خیلی وقتا به خودکشی فکر میکنم ولی نمیخوام خانوادمو ناراحت کنم. از این قضیه هم متنفرم که به خاطر اونا خودکشی نمیکنم. بیشتر به خاطر مامانم .پدرم خیلی مارو اذیت میکنه. اوایل به خاطر کتکاش و آزار اذیت های کلامیش ازش متنفر بودم حتی به کشتنش فکر میکردم ولی الان دارم سعی میکنم تغییرش بدم. هرچند که خودش با زبان خودش چند بار گفته نمیخواد تغییر کنه. حرفایی که اونقدر تکرار شدن برام و اونقدر تحقیر شدم که باعث ایجاد هزاران ترس شدن تو من. مثل اینکه از همه مردا بدم میاد و نمیتونم باهاشون اوکی شم برای یه رابطه. و از اون بدتر اعتماد بنفسم و عزت نفسم و تمام چیزایی که هیچوقت نداشتمشون و هیچوقت نتونستم واقعا حسشون کنم.اگرم بوده انگار واقعی نبوده. انگار از ریشه از بین رفتن این حس هام. حتی نمیدونم این متنی که دارم مینویسم رو کسی میخونه یا نه. این شهری که توش زندگی میکنم رونشناس های خیلی خوبی نداره و محیط بسته ای هم هست متاسفانه. بیشتر روانشناسا همکار مامانم هستن یا میشناسنش و یه جورایی منم میشناسن. اخرین مراجعم به روانشناس اینجوری بود که بهم گفت تو ادم نازک نارنجی هستی و هرچی بهت میگن سریع اشکت درمیاد. میدونی من واقعا ناراحت شدم از این برخورد. چون داشتم از احساساتی حرف میزدم که هیچوقت به زبون نیاورده بودم. میدونی خلاصه اینکه دارم سعی میکنم از خانوادم فاصله بگیرم و قراره کنکور ارشد بدم. دارم تمام تلاشمو میکنم که از اینجا برم و یه زندگی جدید شروع کنم. الان که این حرفارو تایپ کردم خیلی حالم بهتره. خوشحالم. و مرسی♥️ نام نویسندهزهراسن

ترس از حرف زدن در جمع

من امسال دانشگاه قبول شدم و دردسر جدیدی برای خودم درست کردم! من که از حرف زدن توی کلاس کوچک مدرسمون و حتی مهمونی های خانوادگی فراری بودم حالا باید توی کلاس درندشت دانشگاه ارائه بدم. حس و حالم موقعی که جلوی کلاس هستم و همه توجه ها به منه واقعا قابل توصیف نیست. حاضرم بمیرم ولی توی ان موقعیت نباشم. آدم هایی که به راحتی حرف میزنند و مجلس را دست میگیرند همیشه حسرت برانگیز هستند برام چون خودم نقطه مقابل این جور افراد هستم. در شهرستان ما رفتن پیش روانپزشک یه جورایی عار به حساب میاد و من با این که بهم گفتند مشکلم را روانپزشک میتونه حل کنه، نتونستم این کار را بکنم. این مشکلی هست که خیلی وقت هست دارم، اما اوایل به شدت حالا نبود ولی الان واقعا عذاب آور شده. دوست دارم حالا که دانشجو شدم بتونم به مشکلم غلبه کنم. میدونم در آینده شغلیم تاثیر داره و به خاطر همین خیلی سعی کرده ام و میکنم. امیدوارم روزی موفق شوم. نام نویسندهذکاییسن

خشونت خانگی

وقتی مطالب مربوط به خشونت خانگی را خوندم، فکر کردم یه نکته خیلی مهم را با خوانندگان این سایت به اشتراک بگذارم و آن مسئله اعتماد کردن بعد از جدا شدن از همسری هست که آزارمون میده. روزهای بعد از جدایی از همسرم برای من پر از بدبینی و بی اعتمادی به تمام مردها بود و این مسئله باعث شده بود اطرافیانم نگران آینده من شوند. دیگه به هیچ مردی نمیتونستم اعتماد کنم و فکر میکردم همه آنها دروغگو هستن و به محض اینکه فرصتی پیدا کنند بهم آسیب میزنند که خوب واضح بود نتیجه آسیب دیدن چندین ساله من در یک رابطه زناشویی مریض بود. اما واقعیت اینه که اون روزها هم گذشت و من با کمک روانکاوم تونستم اون همه حس و فکر منفی را از خودم دور کنم. این موضوعی هست که آنروزها خیلی اذیتم میکرد. نام نویسندهسپیدهسن

پرخاشگری‌ندامتگرانه

پرخاشگری‌ندامتگرانه نامی که می‌توانم برای نوع رفتار پرخاشگرانه‌ی برادرم برگزینم، “پرخاشگری‌ندامتگرانه” است. یعنی چی؟ یعنی برادرم، بارها و بارها، رفتارهای بسیار زشت و زننده از خود بروز می‌دهد و حتا بعضاً به‌نظر می‌رسد که آگاهانه، به‌نمایش می‌گذارد که فقط شاید در لحظه نداند که چه می‌کند اما بعدش، سخت پشیمان می‌شود. وقتی به خودش می‌آید. وقتی بسیار منطقی باهاش حرف می‌زنم، پشیمانی از عقل و احساسش بیرون می‌تراود. ولی شوربختانه! غرورش اجازه نمی‌دهد تا عذرخواهی کند و چه‌بسا به‌همین‌دلیل، در اغلب موارد، قیافه‌ی حق به جانب می‌گیرد و خود را محق می‌داند؛ اما ته قلبش، نادم و پشیمان است. سیزده‌سال با برادرم تفاوت سنی دارم. کوچک‌ترین فرزندِ خانواده است. خیلی تلاش شده تا ازدواج کند. خودش هم در صفِ نخستِ تلاش‌گران است تا ازدواج کند اما گویا سلب توفیق شده است. تحصیل‌کرده است و فهیم. خوش‌قدوبالا. باهوش است و اخلاق‌گرا. اما اغلب مواقع، برخورد مناسبی با مسایل خصوصاً امر مهم ازدواج ندارد. یعنی، در واقع، به‌محض این‌که جواب منفی می‌شنود، به‌هر دلیل، قاطی می‌کند. همیشه هم بهانه‌ای هست تا دستاویزش کند و زمین را به آسمان بدوزد و با عصبانیت تمام، مسأله را بغرنج ساخته و کوهی از چراها را بر سر خودش و اطرافیان خالی کند. گمان خودِ بنده این‌است‌که او، گرفتارِ عوارضِ داروییِ درمان‌هایی است که هرازگاهی، پزشکان متخصص برایش تجویز می‌کنند؛ درمان پوست و مو، درمان فک، ارتودنسی و نیز حفظ ترکیب اندامی بدن. نام نویسندهر.اصفهانیسن

لاغری: مانکن یا چوب خشک؟

بچه که بودم وقتی با مادرم به هر جا میرفتیم همه در باره لاغری من حرف میزدند و نظر میدادند. شنیدن لاغر مردنی و چوب کبریت و مداد در همه طول دوران مدرسه برایم عادی شده بود. از این که لاغر بودم و هیچ شلواری به خودی خود اندازه دور کمرم نبود خیلی ناراحت بودم. خدا را شکر میکردم که مانتوی مدرسه مان بلند بود و کسی تای شلوارم را نمی دید. کابوسم وقتهایی بود که برای زنگ ورزش بچه مانتوهایشان را در می آوردند و آن وقت بود که تا زدن چند لایه کمر شلوارم را باید پنهان میکردم. بله. من در تمام طول بچگی و حتی جوانی ام سعی کردم لاغری را پنهان کنم و از آن ناراحت بودم. نمی دانم چرا ولی ناخودآگاه فکر میکردم لاغری حتما چیز بد یا آزردهنده ای است که دیگران را به نظر دادن وا میدارد. بزرگ تر که شدم و جامعه های دیگری را تجربه کردم بعضی وقت ها پیش میامد که دوستان و اطرافیانم از لاغری من شگفت زده می شدند اما برعکس کودکی بهم میگفتند خوش به حالت! آن وقت ها بود که گاهی شنیدن کلمه لاغر مردنی جایش را به “مانکن” داد! عجیب بود. من همان بودم و بعضی دوستم داشتند و بعضی ها نه. از نظر بعضی ها چوب خشک بودم و از نظر بعضی های دیگر مانکن. عجیب بود ولی به این هم عادت کردم. خیلی دیر، اما بالاخره اواخر بیست سالگی بود که با دیدن آدم های لاغر دیگری که از لاغری شان خجالت نمی کشند و بر عکس من سعی نمی کنند لباس های بلند بپوشند تا کمر باریک و پا های استخوانیشان را بپوشاند، کم کم به این فکر افتادم که می شود از لاغری خجالت نکشید. البته این تغییر در من اتفاق ناخودآگاهی بود. تصمیم نگرفتم لاغری ام را دوست داشته باشم یا به آن فکر نکنم. چیزی که اتفاق افتاد این بود که به مرور و کم کم با لاغری ام دوست شدم و این باعث شد تا الان آن را زیبا ببینم. شاید گاهی فکر کنم اگر بیشتر بخورم یا برنامه خاصی بریزم می توانم قدری چاق تر شوم و بهتر به نظر بیایم، اما همین که هستم را هم دوست دارم. دیگر خریدن شلوار برایم کابوس نیست. به جایش حالا بیشتر مواظب شلوارهایی هستم که به سختی به سایز کمرم خریده ام!! نام نویسندهپریوشسن

افسردگی

زمانی در زندگیم برام یه شوک عاطفی اتفاق افتاد. خیلی سخت وغیرقابل باور بود. نمیتونستم هضمش کنم. من که آدم قوی به حساب میومدم از درون شکسته بودم و دیگه فکر میکردم همه روحم زخمی شده و از این به بعد نمیتونم به کسی اعتماد کنم. روز و شب به گریه و غصه میگذشت. حوصله هیچکس وهیچ کاریو نداشتم ومطئن بودم خوب نمیشم و این زخم همیشگیه. هیچ امیدی نداشتم و فقط خودمو سرزنش میکردم. تا اونموقع همه به من تکیه میکردن وحالا من کسیو نداشتم که دردمو بهش بگم. خیلی طول کشید تافراموش کنم وروحم ترمیم بشه و بتونم دوباره نگاهمو به زندگی مثبت کنم. با اینکه سال ها از اون موضوع میگذره، هنوزم وقتی یاد اون روزها میوفتم اشک میریزم. نمیدونم اینم نشونه افسردگیه یانه. فقط اینو میدونم که اگه اونموقه یه مشاور پیشم بود خیلی زودتر به زندگی برمیگشتم. نام نویسندهخزانسن

افسردگی زایمان

بدترین روزهای یک مادر به نظرم درست بعد از زایمانش شروع میشه. دقیقا همون زمانی که همه فکر میکنن همه چیز عاالیه، سختی ها تموم شده وتو چقدر عاشق نوزادت هستی. در حالی که تو تبدیل شدی به یه موجود بی اندازه حساس که احساس خاصی نسبت به نوزادت نداری! و بدترین اتفاق اینه که نمیتونی این موضوع رو به کسی بگی چون همه سریع انگ بی رحم بودن بهت میزنن. حتی خودت هم عذاب وجدان میگیری چون همیشه شنیدی مادرها عاشق بچه هاشون هستن و هیچوقت از دستشون خسته نمیشن. من وقتی باردار شدم خیلی کم سن و سال بودم و چیزی راجب این حس و حال افسردگی نمیدونستم ولی وقتی یه کم مطالعه کردم فهمیدم این حس بین خیلی از تازه مادرها مشترکه و اون موقع تازه تونستم از عذاب وجدانم فاصله بگیرم و به خودم فرصت بدم تا کم کم نوزادم رو دوست داشته باشم. باز خدا پدر و مادر گوگل رو خیر بده که حرفامون رو میشنوه!! نام نویسندهبهارهسن