Skip links

روایت نجات یافتن از خشونت خانگی

شاید همۀ زنان خشونت خانگی را تجربه نکنند، اما یقین دارم اکثر آن‌ها می‌توانند با قربانیان و نجات‌یافتگان آن همدردی کنند. این همان دلیلی است که من را به نوشتن یک روایت شخصی از این ماجرا ترغیب کرد.

در بیست و یک سالگی به عقد مردی درآمدم که جسم و روحم را آزار می‌داد. او اگرچه متین و موجه به‌نظر می‌رسید، اما نقاط تاریکی در رفتارش وجود داشت که از چشم من، که آن زمان دختر جوان و بی‌تجربه‌ای بودم تقریبا پنهان مانده بود. دوستان، همکاران و خانواده‌اش او را تایید می‌کردند و من هم صدای بلند بعضی زنگ خطرهایی که به صدا در می‌آمد را نشنیده می‌گرفتم، تا اینکه بعد از مدت کوتاهی زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. رویاها، خیال‌پردازی‌ها و آرزوهایم از زندگی مشترک عمر کوتاهی داشتند و خیلی زود من را با واقعیت تلخ پیش‌رویم تنها گذاشتند. رویاهای شبانه به کابوس و آرامش به ترس تبدیل شده بود و از سقف خانه‌ای که حداقل برای من با امید ساخته شده بود، تردید و یأس می‌بارید. حتما نباید عروس جوانی باشید تا متوجه حال آن‌روزهای من شوید. هر انسانی که از امید به یاس، از آرامش به درد و از اعتماد به وحشت رسیده باشد تاریکی بی‌انتهای سال‌های زندگی مشترک من را درک می‌کند.

زندگی مشترک ۴ سالۀ ما به بی‌اعتمادی و تهمت‌های بی‌اساس و جرو بحث‌هایی که همۀ آن‌ها حول و حوش همین موضوع می‌چرخید، گذشت. همسرم با عینک بی‌اعتمادی تمام‌وقتی که بر چشم داشت تمام مراودات اجتماعی و خانوادگی من را دست‌مایۀ تحقیر و آزار و تهمت‌های بیشتر قرار می‌داد و رفته رفته من را از یک دانشجوی کنجکاو و بااستعداد به موجودی بی‌انگیزه و منزوی تبدیل کرد. نه فقط کلاس‌ها و امتحانات دانشگاه، بلکه شغل پاره‌وقتم که به خاطر او در یک محیط کاملا زنانه گرفته بودم را هم از دست دادم. بسیاری از دوستانم را از دست دادم و به‌ندرت خانواده و اقوامم را می‌دیدم. اما برای من کفۀ سنگین‌تر ترازو تهمت‌ها و بدبینی‌های همیشگی و خورد شدن شخصیتم زیر توهین و تحقیرهای او بود. چیزی که باورم برای داشتن زندگی شاد و بی‌دردسر را ربوده بود و من را چهار سال به پذیرفتن شرایط دشوارم راضی کرده بود.

چهار سال آسیب‌های جسمی و روحی بقدری من را ضعیف و انگشت‌نما کرده بود، که به اصرار و کمک خانواده‌ام به روان‌شناس مراجعه کردم و  آن‌ نقطه‌ای بود که تغییر مسیر زندگی‌ام آغاز شد. تغییر همیشه سخت‌ترین مواجهۀ ما با خودمان است، اما خواندن درباره تجربیات آدم‌های دیگری که زندگی مشابهی داشته‌اند و کمک گرفتن از کسانی که حقوق فراموش شده‌ات را به تو یادآوری می‌کنند، دشواری‌های مسیر را هموار و پیمودنش را امکان‌پذیر می‌کند. امروز من نجات‌یافته‌ای ۳۰ ساله‌ام که زخم‌ها و رنجش‌های دشوارترین تجربه زندگی‌ام را مرهم گذاشته‌ام، تاریکی را به صبح رسانده‌ام و برای ماجراجویی‌های مسیر پیش‌رو  سرشار از باور و انگیزه‌ام.

نوشتن کامنت