Skip links

روایت مادران از تجربه اضطراب جدایی

میترا رستمی

درست مثل یک خرس کوالای دوست داشتنی دست و پایش را دورم حلقه کرده. همزمان یک نفر عروسکی کوچک را جلویش تکان می‌دهد، دیگری شکلاتی را نشانش میدهد و کسی هم «نی‌نی» توی بغلش را معرفی می‌کند تا شاید این پسرک چند لحظه از درخت محبوبش جدا شود و من بتوانم چند لحظه‌ای بنشینم.

همیشه تصورم از زنان بچه‌دار این بود که آن‌ها صرفا بچه‌ها را مدیریت می‌کنند. پس وقتی مدیر تشخیص می‌دهد که الان پسرک باید برود بغل مادر بزرگ، خب، باید برود! حالا می دانم که مادران بچه‌های شیرین و دوست‌داشتنی در واقع توسط بچه‌ها مدیریت می‌شوند. وقتی پسرم توی شلوغی جمعیت محکم‌تر لباسم را می‌چسبد و سرش را توی گردنم فرو می‌کند تا مبادا کسی بتواند از من جدایش کند، به چشم‌هایش نگاه می‌کنم. با بی‌اعتمادی به بقیه خیره می‌شود. نیم تنه‌اش را بیشتر به سمتم متمایل می‌کند و بعد چشم می‌دوزد به چشم‌های من. ما چشم‌های هم را خوب می‌فهمیم. این نگاه یعنی «واقعا می‌خواهی مرا بسپاری به بقیه؟» و نگرانی در آن موج می‌زند.

اولین باری که متوجه شد در آغوش کسی غیر از من است، برایم بسیار شیرین بود. احساس کردم این یعنی به عنوان مادر مرا پذیرفته است. اولین باری که به‌خاطر دوری از آغوشم گریه کرد، باز هم برایم شیرین بود. اما کم‌کم ماجرا سخت شد. وقتی حتی پشت در توالت می‌نشست و ناله میکرد. مدام در میزد و حتی با پدرش آرام نبود. کم‌کم به یک دستی کار کردن عادت‌کردم، چون از بغلم پایین نمی آمد. تمام مدت مهمانی‌ها به من چسبیده بود و حتی روی پایم نمی‌نشست، کاملا در آغوش. با یک کوالای شیرین دوش می‌گرفتم و با او آشپزی می‌کردم. سر و صدای اطرافیان بلند شد که «چرا بچه رو بغلی میکنی؟ اشتباه می‌کنی! دیگه درست نمیشه!»، اما من حاضر نبودم نگاه مستاصل پسرک را تحمل کنم.

تازگی ها پسرک دارد کم‌کم اعتماد می‌کند. بغل خاله می رود و مادربزرگ را پذیرفته است. با پدرش وقت میگذراند و آرام است. «نی‌نی»ها وسوسه‌اش می‌کنند. اما هنوز هم تحمل مهمانی‌های شلوغ را ندارد و باز هم بوی خودم را ترجیح می‌دهد.

وقتی مجبورم برای ساعتی تنهایش بگذارم، سعی می‌کنم بگذارم تا اول با محیط خودمانی شود. بعد که خداحافظی می‌کنم، با گام‌های کوتاه و لرزان دنبالم می‌آید. گاهی دستانش را به سمتم دراز می‌کند و گاهی هم با اشاره به در می‌خواهد که او را همراهم ببرم. من چه حسی دارم؟ خیانت! انگار که به کسی که تنها امیدش من هستم خیانت می‌کنم. اما چاره چیست؟ همه مادرها روزی فرزندانشان را تنها خواهندگذاشت.

مقاله‌ای خوانده‌بودم راجع به جدایی نوزاد و مادر. نوزاد خیلی دل‌نازک است. وقتی مادرش او ر ا ترک‌ می‌کند، به خودش می‌گیرد که «بد بودم؟»، «دوست داشتنی نبودم؟» و این باور تمام عمر همراهش می‌ماند. مادرم که مرا نخواست و ترک کرد، دیگر چه کسی خواهد خواست؟

امروز که همسرم بعد از یک ماه دوری برمی‌گردد، علیرغم همه سختی‌ها، خوشحالم که همراهش نرفتم. خوشحالم که فرزندم را رها نکردم و پسرک شیرینم مطمئن خواهد بود که دوست‌داشتنی است. وقتی نه به شکلات و نه به عروسک و نه به “«نی نی » اشتیاقی نشان نمی‌دهد و محکم روسری‌ام را چنگ می‌زند، خیالش راحت است که آغوش امن من را از دست نخواهد داد. ما نگاه‌های یکدیگر را می‌فهمیم. مطمئنم نگاه اطمینان‌بخش من را می‌فهمد که «خیالت تخت! من همینجا هستم».

زیبا محبیان

شیشه شیر  را از همان دم در گذاشتیم صندوق ماشین. چوب‌شور دوست داشت، ریختیم تو کشوی صندلی‌اش و راه افتادیم به سمت تهران. سه ساعت و نیم راه بود و یکبار هم شیشه‌شیر نخواست. شیشه‌شیرهای توی خونه را از قبل جمع کرده‌ بودم و گذاشته بودم ته کابینت. موز دوست داشت، چوب شور و بیسکوئیت ساده. روی زانو می نشست کنار سفره و ریز ریز لقمه می‌گرفتم و می‌خورد. آسان‌تر از آنچه تصور می‌کردیم، شیشه شیر از سرش افتاد.

باید به من و محیط تازه عادت می‌کرد. دوساله بود. اما خوب فرق مادر و مادربزرگ را می‌فهمید. از همان شب خواستگاری. بغل پدرش نشسته بود. بین ده نفر زنی که این طرف اتاق نشسته بودیم، می‌دوید می‌آمد بغل من و از بغل من می‌رفت بغل پدرش. از همون روزهای اول طوری به من خو گرفت که انگار از ازل من مادرش بودم.
آخر هفته‌ها راهی شهرستان بودیم. یک شبی از همین آخر هفته‌ها بود. تسنیم بیدار شد و گریه کرد. رخت‌خوابش کنار عزیز و جدا از ما بود. چند دقیقه گذشت، عزیز آب آورد، نخورد. صدایش زد، بلندتر گریه کرد. چراغ که روشن شد رفتیم کنارش. نشسته بود و گریه می‌کرد. نه به صورت کسی نگاه می‌کرد و نه سمت کسی می‌رفت. عزیز روغن آورد، شکمش را چرب کرد، آرام نشد. بابا بغلش کرد و راه برد، آرام نشد. یک‌ریز گریه می‌کرد.
کناری ایستاده بودم و ساکت بودم. هنوز مادریِ من در حضور مادربزرگ رسمیت نداشت. اگر مادربزرگ بود و من، کسی بیشتر تسنیم را می‌شناخت که دو سال بزرگ‌اش کرده بود. گریه‌های تسنیم هق‌هق شد. بابای نگران با تکان دادن شانه‌هایش و تحکم خواست آرامش کند: «تسنیم! تسنیم! بسه! بس کن!».  این‌کار داشت می‌ترساندش. جلو رفتم و بغلش کردم. سرش را گذاشتم روی سینه ام و نوازشش کردم. آرام شد. بغل من آرام گرفت. هق‌هق‌های تند جایش را به نفس‌های خسته داد. گفتم دوست داری اسمارتیز بخوری؟ همانطور که سرش زیر بغلم بود گفت: «آره!».

این اتفاق بازم تکرار شد. شاید تا پنج شش ماه. بیشترین تکرار زمانی بود که یا عزیز مهمان ما بود، یا ما مهمان عزیز. تسنیم همیشه کنار عزیز می خوابید. چندباری گریه‌ها همراه با درد بود. دل‌دردی که بعدها خواندم دلیلش اضطراب بوده. ما حتی تا دکتر و آزمایشگاه هم رفتیم. همه چیز خوب و مرتب بود. اما انگار در یک موقعیت خاص هیچ‎‌چیز سر جایش نبود.

یک‌بارش عید بود. عمه‌ها و عموها هر کس تلاش کرد، تسنیم آرام نشد. آن یک‌بار حتی بغل من هم آرامش نکرد. یک روز نشده برگشتیم تهران. به محض خروج از شلوغی، خوابید.

مدتی گذ‌شت. از همسرم خواستم فاصله زمانی رفتن به خانه عزیز بیشتر شود، تا تسنیم  به من و عادات رفتاری و تربیتی جدید عادت کند. سعی کردم با تغییرات کوچکی تسنیم را به محیط خواب جدیدش عادت دهم. یک چراغ خواب در اتاق، لالایی خواندن قبل از خواب، ظرف کوچکی از شکلات و آجیل و اسمارتیز و قمقمه آب کنار تخت‌اش برای وقتی که نیمه شب بیدار می‌شد. مدتی گذشت و دل‌درد و بی‌قراری شبانه‌ای که با بازگشت به محیط خوابِ گذشته در تسنیم ایجاد می‌‌شد از بین رفت.

به رسمیت نشناختن مادری من، تعصب مادرانه عزیز به تسنیم، تغییر مداوم محیط خواب، تسنیم را در یک دوگانگی رفتاری و محیطی قرار می‌داد که به صورت گریه‌های شبانه و دل‌دردهای ناشی از همین اضطراب بروز می‌کرد.

آن وقت‌ها من این رابطه علت و معلولی را نمی‌دانستم و دنبال علت جسمی می‌گشتم. اما وقتی تصمیم جدی گرفتم تا در هر شرایط و محیطی، و در حضور هر فردی کنترل اوضاع و احوالات تسنیم را به تمامی به عهده بگیرم، توانستم تا حد زیادی عوامل اضطراب و به دنبال آن بی‌قراری تسنیم را از بین ببرم و با هم به آرامشی که امروز داریم برسیم.

م. حکمت

قرچ قرچ زانوهایم توی این سه ماه شروع کلاس‌ها درآمده بود. بعد از چهار سال وقفه، دوباره با ذوق و شوق درس را شروع کرده بودم و حالا باید روزی حداقل ده بار پله‌های این دو طبقه مهد‌کودک تا کلاس را می‌دویدم تا دخترک یک ساله و نیمه ام را بغل بگیرم و به محض اینکه آرام و راضی شد، با هزار و یک جور ترفند برای حواس پرت‌کردن، او را برگردانم پیش بقیه بچه‌ها و بعد باز پله‌ها را بدوم و برگردم بالا سر کلاس. نفس نفس می‌زدم و از استاد اجازه می‌گرفتم بنشینم، ولی هر لحظه باید چشمم به گوشی می‌بود تا مربی پیام بدهد «بیابید آرام‌اش کنید».

فارغ از همه‌ی این دویدن‌ها، عذاب الیم ماجراهای سر صبح‌مان بود. باید از خواب بیدارش می‌کردم و با اشک و جیغ و ناله‌های بی‌پایانش کنار می‌آمدم تا راضی شود برویم مهدکودک. شب‌ها هم با کابوس بیدار شدن‌اش در صبح روز بعد می‌خوابیدم.

کار به جایی رسید که از شدت استرس دچار حملات پنیک  شدم و به ناچار برای مدتی نامعلوم از درس و بحث کناره گرفتم. چند روز اول خانه‌نشینی مدام حرص می‌خوردم. از موقعیتی که دوست داشتم، محروم شده بودم و بی‌تابی می‌کردم. بی‌دلیل پرخاش می‌کردم و حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیزی را نداشتم. دخترک  اما از خانه‌نشینی راضی و خوشحال بود و به شکل های مختلف جلوی چشمم رژه می‌رفت، بی هیچ جیغ و ناله و گریه‌ای و بدون چسبیدن مداوم به من.

یک‌لحظه خودم را دیدم که برای محروم شدن از چیزی که دوست داشتم، بی‌تاب شده بودم و با هیچ توجیهی دلم آرام نمی‌گرفت. درست مثل دخترکم که با دور شدن از من بی‌تاب می‌شد و هیچ جایگزینی آرام‌اش نمی‌کرد. این موجود کوچک دوست‌داشتنی به اندازه‌ی منِ بزرگسال نیازهای ضروری داشت و من و حضورم برایش به اندازه خوراک و پوشاک و … نیاز ضروری بود.

بعد از مدتی دنبال راه هایی برای درس خواندن گشتم که نیاز نباشد از دخترم دور باشم. در نهایت راهی را پیدا کردم و به صورت مجازی درس خواندن را ادامه دادم. اندکی تفاوت کیفیت یا جزییاتی هم که وجود دارد، برای من به منزله‌ی هزینه ‌ی آرامش خودم و دخترک است .

نوشتن کامنت

  1. روزهای آشنای مادرانه. بخصوص گریه و زاری پشت در دستشویی!