Skip links

با اضطراب جدایی کودکم چه کنم؟

کودکان با نوعی «گوش به زنگی» متولد می‌شوند. این یک حالت روانی کمک‌کننده برای حفظ زندگی آن‌هاست. در محیطی سالم و طبیعی، به‌تدریج ناایمنی کودک به‌وسیله‌ی موضوع دلبستگی و یک رابطه ایمن متعادل می‌شود و کاربردهای خاص خود را پیدا می کند. مانند اضطراب و گوش به زنگی هنگام عبور از خیابان. اما گاهی به دلایلی مسئله گوش به زنگی نه تنها تعدیل نمی شود، بلکه قوت می‌یابد. انواع اختلال‌های اضطرابی و مسائل رفتاری هیجانی نشان‌دهنده این مسئله است.
در هشت‌ماهگی ترس از غریبه‌ها باعث می‌شود به آغوش دیگران نرویم و هنگامی که دستانی غریبه برای در آغوش گرفتن ما دراز می شود، خودمان را به آغوش والدینمان بچسبانیم. این تحول گام به گام پیش می‌رود تا جایی که جدایی از والدین برای ما به عنوان یک مسئله اضطرابی مطرح می شود.
مضطرب می شویم، جیغ می‌زنیم و گریه می کنیم. در این وضعیت والدین می‌توانند دو واکنش نشان دهند که هر کدام پیامدهای خاص خود را دارد. ممکن است والدین ما را به زور از خودشان جدا کنند، که به ما این پیام را میدهد که گریه‌های ما و درواقع خودِ ما هیچ تاثیری بر دنیای اطرافمان نداریم و در نتیجه جملاتی مثل: «من می دونم که نمیشه!» در بزرگسالی تبدیل به شعار ما می‌شود. یا ممکن است ما را بیشتر به خود بچسبانند و ما این پیام را دریافت کنیم که وقتی بخواهیم می‌توانیم بقیه را مجبور کنیم طوری باشند که ما می‌خواهیم و در آینده جمله‌ی «کسی من را درک نمیکند.» شعارمان شود. بنابراین چه باید کرد؟

والدین
اگر من یک مادر مضطرب باشم، در یکسال گذشته با پیام هایی مثل «ندو!»، «نکن!»، «نیفتی!»؛ به کودکم آموخته ام که دنیایِ بیرون بدون من وحشتناک و دلهره‌آور است و من بهترین و عالی‌ترین محافظ تو هستم. در واقع کودکم ناکام نشده است، زیرا ناکامی برای منِ مادر هم مسئله ای دردناک است و دوست دارم همیشه در منطقه‌ی امن‌ام زندگی کنم.
وقتی کودکم بزرگ می‌شود، دلم میخواهد استقلال را در او و رفتارهایش ببینم. دوست دارم از من ساعت‌ها جدا باشد و خوش بگذراند. اما چطور کودکِ من می تواند مادر عالی و دوست داشتنی‌اش را رها کند، وقتی دور از او همه چیز خطرناک است؟
در واقع اضظراب جدایی امری طبیعی در رشد کودکِ من است. اما حدود یک سال پیش با تربیت محیطی پایه‌های آن دچار اختلال می‌شود. در نتیجه کودک تصمیم می‌گیرد به مادرش بچسبد و کشف دنیای بعد از مادر را به مابقی کودکان بسپارد. شاید سال‌‌ها طول بکشد تا این بند ناف بریده شود.
در نقطه‌ی مقابل، والدینی هستند که از بدو تولد کودک را به سمت اکتشاف هل می‌دهند. از او می خواهند بجنگد تا برنده‌شود. این والدین معتقدند که اصطلاحا نباید لی‌لی به لالای بچه‌ها گذاشت و اگر نه تا آخر عمر اسیر آن‌ها می‌شوبم.
 چنین کودکانی را می‌توانیم این روزها دورو بر خود ببینیم که مانند آدم‌های آهنی هر روز سرکار می‌روند و فقط به خاطر دردهای عضلانی گاهی به پزشک مراجعه می کنند و معتقدند این کار کردن است که آدمی را می‌سازد. این کودکان در سن اضطراب جدایی به دلیل اینکه ظرف امنیت‌شان پُر نشده به والدین خود می‌چسبند و گریه می‌کنند. والدین که از این وضعیت دچار آشفتگی و عصبانیت شده‌اند، کودک را به سمت جدایی هل می‌دهند و با این کار اوضاع رابطه بهم می‌ریزند. این‌جا نقطه‌ی آغاز مراجعه‌ی آن‌ها به روانشناس با پرسش کلیدی «فرزند من خیلی مستقله، پس چرا حالا از من جدا نمیشه؟» است.

رشد کودکان
کودکان از هنگام تولد ظرف‌هایی دارند که آن‌ها را زیر بارش‌های هیجانی والدین می‌گیرند تا پر شود. برای مثال: «من فرد باارزشی هستم.» چگونه پر می شود؟ دقت کنید زمانی‌که کودکی دیگر اسباب بازی فرزند من را می‌گیرد و او شروع به گریه می‌کند؛ چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟ گاهی با جملاتی مثل «اشکالی نداره!»، «گریه نداره!»، «تو از اینا صدتا داری، یکی‌ش مال این!»، «آدم نباید خودخواه باشه!»، «کی تو این خانواده انقدر خودخواهه که توهستی!؟»؛ سعی داریم او را آرام کنیم. بله ظرف کودک با همین جملات پر می‌شود و وقتی به سن تحولی اضطراب برسد ظرفش پر شده از اینکه «تو برای بقیه مهم نیستی.»، «بقیه حتما رهایت می‌کنند و برنمیگردند، چون تو خودخواهی و آدم‌های خودخواه دوست‌داشتنی نیستند. پس انقدر گریه کن و به دیگران بچسب که نتوانند رهایت کنند.». به همین راحتی!

چه باید کرد؟
باید بگویم شما متخصص کودکتان هستید، و شمایید که باید راه حل را پیدا کنید. اما این راه‌حل جز با صحبت کردن با کودک و ارج نهادن به او پیدا نمی‌شود. باید درباره ذهن کودک‌تان کنجکاو باشید. باید دستانش را بگیرید و با هم جلو بروید. برای مثال در همان موقعیت اسباب بازی که پیش از این ذکر شد، او را بغل کنید و بگویید: «به نظرم خیلی ناراحتی که عروسک‌ت را گرفته و پس نمی‌دهد. حتما خیلی اذیت‌کننده است که بخاطرش این‌همه گریه می‌کنی». نوازشش کنید و اجازه دهید در غم از دست دادن عروسکش چند دقیقه‌ای سوگوار باشد. سپس با هم به نتیجه برسید که چه می‌تواند بکند: «بریم با هم باهاش حرف بزنیم؟ می‌خواهی با مادرش صحبت کنیم؟» و . …

با اضطراب جدایی چه کنیم؟
اضطراب جدایی برای کودک به این معنی است که افراد ناپدید می‌شوند، هرگز من را پیدا نمی کنند و من رها شده ام! کودک شما این ترس را هر روز و هر ساعت در کلاس تجربه می‌کند. در این وضعیت، یک تکنیک جادویی برای کودکان مضطرب، پیش‌بینی‌کردن است. شما می‌توانید از همین حالا دست به کار شوید!

  • چند بار هنگام خواب یا اواسط بازی‌های روزانه، روزهای اول مدرسه و اتفاق‌هایی که آن‌جا می‌افتد را با هم نقاشی کنید و درباره‌اش با یکدیگر صحبت کنید.
  • یک صحنه نمایش بچینید که دانش‌آموزانِ کلاس در حال بازی‌اند و کودکی در حال گریه است. از فرزندتان بپرسید: «به نظر تو چرا آن کودک گریه می‌کند؟» و روی جوابهای کودک وقت بگذارید و هیجاناتش را ببینید.
  • در طول روز نیم ساعت بازی باکیفیت را با کودک شروع کنید که ساعت مشخصی دارد. در این زمان فقط بازی‌هایی که کودک می‌خواهد را انجام دهید تا ظرف حضور شما برای کودک پر شود و با ظرف پر به مدرسه برود.
  • به او دروغ نگویید که چند دقیقه بعد برمی‌گردم، و بروید و چند ساعت بعد ظاهر شوید. اگر کارمند هستید، حتما یک ربع زمان برای جدایی در نظر بگیرید. پس کمی زودتر از خواب بیدار شوید و نگذارید اضطراب کار به کودک منتقل شود.

کودکان هنگام تجربه‌ی ترس نیمکره چپ مغزشان در حال فعالیت است، پس آوردن دلیل و منطق هیج کمکی به شما نمی‌کند. زیرا او با زبان هیجان صحبت می‌کند و شما با نیمکره راست‌تان! باید این طوفان هیجانی را بپذیرید و چند هفته تلاش کنید تا این طوفان را با گفتن جملاتی مانند: «به نظرم خیلی ترسیده‌ای!»، یا «به‌نظر می‌آید عصبانی هستی که من می‌روم!» مدیریت کرده و با کودک همراهی کنید. به‌عبارت ساده‌تر، تلاش کنید هم‌قد و هم‌زبان فرزندتان شوید.

صحبتی با والدین
ساعت‌ها صحبت و کاردرمانی با مادرانِ کودکان مضطرب، این موضوع را برای من روشن کرده‌است که گاهی والدین از دیدن هیجانات و ترس‌های زیاد کودکانشان کلافه می‌شوند و وقتی در بین مادران دیگری هستند که این مشکل را ندارند، احساس می‌کنند مادر بدی هستند. این درد زمانی برای مادران دو چندان می‌شود که دیگران هم آن‌ها را سرزنش کنند. من همیشه به مادران می‌گویم که آنها برای کودکان‌شان بهترین هستند، چون حالا برای درمان این‌جا هستند، در حالی‌که می توانستند از کنار این موضوع عبور کنند. همه‌ی مادران گاهی این احساسات را تجربه می‌کنند و فقط مختص به شما نیست. فکر می‌کنید مادری کردن سخت‌ترین کار دنیاست؟ بله، ممکن است! اما شما از پس‌اش بر می‌آیید، چون شما متخصص کودکتان هستید.

نوشتن کامنت