Skip links

بله! من مبتلا به اختلال شخصیت مرزی هستم

می‌خواهم برای چند دقیقه هم که شده جهان را از چشمان من ببینید. من دختری ۲۴ ساله‌ و مبتلا به اختلال شخصیت مرزی هستم. دنیای من از درون یک دنیای تو خالی است. وقتی می‌گویم «تو خالی» می‌خواهم برایتان از احساس پوچی عمیق که درون خود احساس می‌کنم بگویم.

من همان کسی هستم که تا به امروز تجربه‌های دردناکی را در ارتباط با آدم‌ها پشت سر گذاشته‌ام. مهم‌ترینشان پدرم بود که در دوران کودکی‌ بارها من را آزار داده بود. پدری که اعتیاد داشت و هر زمانی که دنیا بر وفق مرادش نبود جسم من وسیله‌ای برای خالی کردن خشم‌اش می‌شد.

تو می‌توانی باور کنی یک پدر، دخترش را آزار بدهد و تا سر حد مرگ او را کتک بزند؟ حتما باورش برایت سخت است. راستش را بخواهی باورش برای من هم سخت بود و به همین دلیل من تمام بدی‌های پدرم را به درون خود راه دادم تا دنیای بیرون برایم امن‌تر شود. من کودکی بودم که وقتی با برخورد دستان پر قدرت پدرم با بدن خود مواجه می‌شدم تنها چند گزینه محدود به ذهنم خطور می کرد: یا من آدم دوست‌داشتنی‌ای نیستم که کتک می‌خورم و یا اینکه آدم بدی هستم که پدرم مرا می‌زند.

راستش را بخواهی هزینۀ خوب ماندن پدرم، بد شدن من و همان بخش تیره و تاریک وجودم بود که همیشه همراهم است. همان احساس خالی بودن از درون که برایتان گفته بودم. شاید دوست‌داشته باشید بدانید من این روزها با این بخش منفور و تهی وجودم چه می‌کنم؟

میدانی من هنوز هم هر وقت با یکی از افراد مهم زندگی‌ام به مشکل می‌خورم و از دست او عصبانی می‌شوم، بلافاصله دوباره احساس تنفر عمیق کودکی‌ام نسبت به خودم زنده می‌شود.

نمی‌توانی باور کنی این احساس چقدر دردناک است. من برای فرار از این احساس شروع به نیشگون گرفتن خودم می‌کنم تا احساس درد جسمانی، حواسم را از درد روحی‌ام پرت کند. گاهی این نیشگون آنقدر شدید است که منجر به خراش و گاهی خون‌ریزی می‌شود، اما این تنها کاری است که باعث احساس تسکین درد شدید روحی من می‌شود و حس می کنم حالا می توانم اوضاع را کنترل کنم.

برایتان نمونه‌ای از این اتفاق را شرح می‌دهم:
در سالگرد فوت مادرم احساس می‌کردم که نامزدم به من بی‌توجه است و درکی از مشکلات من ندارد. به شدت عصبانی بودم و در عین حال احساس ناامیدی داشتم. احساس می‌کردم هیچ وقت از غصه مرگ مادرم جدا نمی‌شوم و نامزدم هرگز مرا درک نخواهد کرد و من از هیچ کس دیگری نمی‌توانم کمک بگیرم.

یک جهان شکسته شده به معنای واقعی کلمه که ناگهان خودم، آینده‌ام و همه اطرافیانم را سیاه جلوه می‌دهد. تصمیم گرفتم تمام قرص‌هایم را با هم بخورم. فکر می‌کردم نمی‌توانم اوضاع به وجود آمده را کنترل کنم و شاید از این راه نامزدم متوجه درد درون من می‌شد. اما بعد از این اتفاق نامزدم من را ترک کرد و من با وجود نیاز شدیدی که به رابطه عاطفی با او داشتم، باز هم مثل قبل در این مورد خراب کردم.

تجربۀ دردناکی است ولی من آدم‌ها را یکی پس از دیگری از دست می‌دهم و باز هم نا امیدی، پوچی، احساس دوست‌داشتنی نبودن به سراغم می‌آید و من راهی به جز آسیب زدن به خودم برای کنترل اوضاع نمی‌بینم. این همان چیزی است که من تجربه می‌کنم: «یک دور تسلسل باطل و دردناک»

  • این نوشتار حاصل مصاحبه بالینی با فردی مبتلا به اختلال شخصیت مرزی در یک محیط درمانی است.

نوشتن کامنت